«نمیدانم» را شنیدهاید؟ همان پاسخ کوتاهی که بعد از یک سؤال ساده میآید و فضا را سنگین میکند. اما این واژه همیشه به معنی بیحوصلگی یا بیاحترامی نیست. گاهی نوجوان هنوز کلمهای برای احساسش پیدا نکرده؛ گاهی میترسد قضاوت شود؛ گاهی هم فقط زمان میخواهند. اگر «نمیدانم» را پایان گفتوگو ببینیم، ممکن است ناخواسته در گفتوگو را ببندیم؛ اما میتوان آن را نقطهای برای شروع تازه دید.
در نوجوانی، هیجانها اغلب سریعتر از توان بیان میرسند. پرسشهایی مثل «چرا این کار را کردی؟» یا «چه فکری میکردی؟» میتوانند شبیه بازجویی به نظر برسند. نوجوان برای حفظ استقلال یا فرار از سرزنش، پناه میبرد به «نمیدانم». این پاسخ همیشه دروغ نیست؛ یک سپر موقت است.
راهکار کوچک این است که بهجای پرسش از «شخص»، از «موقعیت» بپرسیم. مثلاً:
«کدام قسمت ماجرا بیشتر روی اعصابت بود؟»
«اگر جای دوستت بودی، چه چیزی را متفاوت میدیدی؟»
«از یک تا ده، چقدر سخت بود؟»
«دوست داری دربارهاش حرف بزنیم یا فعلاً فقط کنارت باشم؟»
این پرسشها انتخابی کوچک میدهند و فشار را کم میکنند.
گاهی هم کلام به تنهایی کافی نیست. میتوان از هنر کمک گرفت: نوشتن سه کلمه درباره امروز، کشیدن یک خطخطی ساده، یا انتخاب یک رنگ برای حال امروز. وقتی نوجوان نتواند بگوید چه احساسی دارد، رنگ، موسیقی یا داستان میتواند میانبری آرام برای بیان باشد.
یک تمرین کوچک: به جای «امروز چطور بود؟» بپرسید «امروز چه رنگی داشت؟ چرا؟» این سؤال نیز غیرتهاجمی و خلاقانه است. مهم است بعد از پرسیدن، سکوت را کمی تحمل کنیم. در هنر، فضای منفی باعث میشود سوژه بهتر دیده شود. در گفتوگو هم سکوت کوتاه، فرصت فکر کردن میدهد. اگر نوجوان گفت «نمیدانم»، میتوانیم بگوییم: «باشه، عجلهای نیست. هر وقت خواستی، من هستم.» همین جمله ساده امنیت میسازد.
گاهی بهترین سؤال، سؤالی است که پاسخ فوری نمیخواهد. با کمی صبر، خلاقیت و احترام، «نمیدانم» میتواند به «الان که فکر میکنم…» تبدیل شود. شما لازم نیست همه چیز را حل کنید؛ بودنِ آرام و کنجکاو، خودش بخشی از راهحل است.
کدام سؤال در خانه شما بیشتر جواب میگیرد؟

